تبليغاتX
متولد ماه سیزده
 

بسته شد

|+| نوشته شده توسط در 89/07/22  |
 
می گوید: هرچه تا امروز پیش آمده را فراموش کن...
منظورش لحظه لحظه ۵ سال گذشته است.

 

با خودم فکر می کنم آن وقت که آن حرف را می زد فراموش نکرده بود... ؟؟؟

|+| نوشته شده توسط در 89/03/07  |
 

واقعا دوستت دارم /واقعا دوستت دارم /گرچه شايد گاهي /چنين به نظر نرسد /گاه شايد به نظر رسدكه عاشق تو نيستم /گاه شايد به نظر رسد /كه حتي دوستت هم ندارم /ولي درست در همين زمان هااست/كه بايد بيش از هميشه /مرا درك كني /چون در همين زمان هاست /كه بيش از هميشه عاشق تو هستم /ولي احساساتم جريحه دار شده است /با اين كه نمي خواهم /مي بينم كه نسبت به تو /سرد و بي تفاوتم /درست در همين زمان هاست كه مي بينم /بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود /اغلب كرده توست ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است /بسيار كوچك است /ولي آن گاه كه كسي را دوست داري /آن سان كه من تو را دوست دارم /هركاهي ؛كوهي مي شود /و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد /كه دوستم نداري /خواهش مي كنم با من صبور باش /مي خواهم با احساساتم /صادق تر باشم /و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم /ولي با اين همه/فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي /كه هميشه /از همه راههاي ممكن /عاشق تو هستم
|+| نوشته شده توسط در 89/02/26  |
 
بیچاره این جا هم اسیر نامردی من و تو شده
چقدر اسم اش به روزگارش می آید
یک پُست در یک سال

|+| نوشته شده توسط در 89/01/18  |
 
"All in all it's just another brick in the wall"

برای درک این عبارت دو چیز لازم است،اول این که..................................................و دوم هم این که......................................من این دو را خوب می دانم.

این روزها چیزی در گلویم و چیزی روی سینه ام نفس کشیدن را برایم سخت کرده است.مرده ام انگار و می دانم که دوباره زنده خواهم شد.اما این را هم می دانم که هربار که زنده می شوم چیزی از زندگی ام را در مرگ ام جا گذاشته ام.

صدایی از اسپیکر می آید و به گوش هایم فرو می رود:                          ...Again,again,again

برای درک این صدا دو چیز لازم است.من این دو را خوب می دانم...

|+| نوشته شده توسط در 88/04/04  |
 
اگر می دانستی...
بهتر که نمی دانی.
|+| نوشته شده توسط در 87/11/18  |
 

-می خوای نگو؟

-نه می گم!

بسیار اندیشیده ام در این یک سال که گفتنش درست بود یا غلط آن روز...

هنوز هم نمی دانم اما تو می دانی می دانی وقتی چیزی مانده باشد در گلویت تازه هی تکان تکان هم بخورد چه قدر سخت است بیرونش نیاوری و چه قدر سخت تر که فرو دهی اش و چه قدر سخت تر از این دو که همان جا نگه اش داری که هیچ نکنی که هی فکر کنی که یعنی چه؟ که یعنی هیچ؟ که یعنی همین طور؟ که نمی شود آخر! که نه! که باید...

می دانم می بخشی چه درست بود و چه غلط درست مثل همیشه...

اما هر چه بود می دانم درست خواهد بود درست خواهد شد، نمی دانم؟! باشد امید که دارم دلم که می خواهد سعی ام را که خواهم کرد...

می دانی جان دلم؟! آن روز و روزهای قبل ترش چه قدر سخت بود آن روز قبل آن لحظات آن وقت که نبودی تو نشسته بودم پشت دانشکده و فکر می کردم به چند ساعت بعد چند ساعت فقط می فهمی؟! اضطراب و یک جور سرخوشی و کیف خاص و اضطراب...

یک سال گذشت سخت هم گذشت به هردومان به تو بیشتر شاید خوش هم گذشت و شاید سالی دیگر 17 آبانی دیگر باز هم نوشتم از آن سال سال درست یا غلط...

و تو هنوز دوستت دارم هایم را دوست خواهی داشت و من هنوز دوستت دارم...

پ.ن: این نوشته در 17 آبان 87 نوشته شد و با تاخیر فراوان ثبت شد در اینجا.

|+| نوشته شده توسط در 87/09/02  |
 
و من
دوستت دارم هایت را
دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط در 87/05/07  |
 

من از ادامه می ترسم ...

 

همه ی ما حق داریم

همه ی ما حق داریم که

همه ی ما حق داریم که حق خود را بخواهیم

همه ی ما حق داریم که حق خود را بخواهیم به قیمت زیر پا گذاشتن حق همدیگر

همه ی ما حق داریم که حق خود را بخواهیم به قیمت زیر پا گذاشتن حق همدیگر و این ابتدای ویرانی ست

 

برای هر۲مان

 

|+| نوشته شده توسط در 87/04/28  |
 
نوبتی هم که باشد٬ نوبت شماست که بنویسید. ولی من٬ چون همیشه باران بخشش خویش را بر شما نازل می کنم.
عادت کردن چیز بدی است مثلا آدم عادت کند شب تا دیر وقت بیدار بماند یا عادت کند حوصله نداشته باشد یا عادت کند هر روز با یک نفر حرف بزند.به نظرت این آخری عادت است!؟
اگر دلبستگی عادت باشد مسلما این یکی هم عادت است.
خلاصه این که من از دست شما ناراحتم و برعکس ِ آنچه گفتم اصلا هم این روزها فکر نمی کنم فقط لج کرده ام و به خودآزاری پرداخته و صحبت با شما را بر خود تحریم کرده ام. 

مرجان گفت مهدی گفته:دیشب دراز کشیده بودی و با گوشی همراهت سرگرم بودی ٬ وقتی تعریف کرد دلم خالی شد٬ نه به این خاطر که فکر کنم با میم ندایی بودی٬ نه. یهو دلم گرفت ٬مثل همیشه خیلی احمقانه.

بد نیست که بعدن هایی اگه بود همینجوری بیایم اینجا و برای هم بنویسیم.

 

|+| نوشته شده توسط در 87/04/27  |
 

جایی خواندم: تلاش برای به یاد آوردن در واقع تلاش برای فراموش کردن است.
دردهای ما زخم می شوند. زخم هایی کهنه که مثل خوره روح هایمان را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. و حتی تلاش نمی کنیم به یاد بیاوریمشان، مبادا فراموش شوند. و می گوییم فراموش شده اند در پناهگاهی که نامِ مان است.
اشکال از پینوکیو نیست که آدم نمی شود، اشکال از پریِ مهربانی است که زن است، که درد است، که دلش نمی خواهد عروسکِ چوبی ِ زیبای ِ پدر ژپتو درد بشود، زن بشود.

|+| نوشته شده توسط در 87/01/25  |
 

به تنهای ات دل ببند.دل ات نخواهد کسی دست بکشد روی موهات.فکر نکن کسی قرار است زنگ بزند حالت را بپرسد.بمیر توی کودکی ات.باور کن که تمام شد...

 

خیلی چیزها سرچشمه سوءتفاهم اند.زبان سرچشمه سوءتفاهم است.

ساقی گل و سبزه بس طرب ناک شده است  دریاب که هفته دگر خاک شده است... سالی که نکوست از بهارش پیداست! این روزها همه چیز گنگ است و ناجور.آدم هایی می روند و کودکی شاید بیاید که نباید. تو و تو و من و او و ما نمی فهمیم هم را و انگار نه انگار که روزی... هیچ! دعوا هم که می شود این روزها.به وفور.این میان مانده یکی.این میان ماندی تو که اگر نبود  این بهار روی زمستان را هم سیاه کرده بود که امروز هم که روز تولد من است نیز از سیاهی اش کم نکرده هیچ منفجر هم شده ام به قول تو. خلاصه چه بگویم که گله ای نیست که اگرهم هست گفتنش را چه سود.

این پست گمان نکنم حالا حالا ها  حذف بشود و من می دانم که نوشته هایم هیچ وقت خوشگل نبوده که هیچ. به درد بخور هم نیست و دیگر هیچ!!!

|+| نوشته شده توسط در 87/01/16  |
 
این پست خذف شد.
|+| نوشته شده توسط در 86/11/12  |
 
شب سکوت و جایی مثل کویر...

 

درد را پایانی اگر باشد خوش است

پایان که بیاید درد را خودآزاز و دیگرآزار گونه می خواهم درد که بیاید پایان را و پایان که بیاید...

این دور درد گونه پایان ندارد انگار،که نه انگار درس گرفته باشم،دیوانه ام،دیوانه ام می کنی،دیوانه ترم می کنی و من درد می کشم،آب می شوم و گویی از پینوکیوی کوچک نیز کمتر بوده ام که اگر نبودم در پایان آدم شده بودم،که نشده ام،انگار...

مرا ببخش،تو نیز مرا ببخش و تو،مرا ببخشید ای زیبا رویان زیبای من،ای خاکستر نشینان،خاکستر نشینان آتش بی هواس من،مرا ببخشید و مرا پناه دهید ای زنان کامل.

 

|+| نوشته شده توسط در 86/10/24  |
 

امشب یلداست.
اینجا برف می باره، اولین برف زمستونی.
دلم می خواست باهات حرف می زدم، مثل سال پبش که پشت گوشی بغض کرده بودم و تو مثل همه وقت هایی که من بغض می کنم سکوت کرده بودی.
می خواستم شب یلدای امسال از یلدای دو سال پیش برات بگم. همون یلدایی که اولین فال حافظ رو برام گرفتی ( به تیغم گر کشد دستش نگیرم - وگر تیرم زند منت پذیرم...) روز بعد هم نوشتی "هدف وسیله را توجیه می کند". دو سال پیش پشت گوشی می خندیدم ولی اون شب هم مثل پارسال دلم گرفته بود.
امسال هم دلم گرفته.
اصلا مگه شب یلدا چه فرقی با شب های دیگه داره !؟ یا ۱۶ آذر چه فرقی با روزهای دیگه داره !؟
خسته شدم از این همه فیدبک های پی در پی ذهنم.

خوشست خلوت اگر یار، یار من باشد-- نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم -- که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مَدار خدایا که در حریم وصال -- رقیب مَحرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز -- در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل -- توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی رود آری -- غریب را دل سرگشته با وطن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ -- چو غنچه پیش تو اش مُهر بر دهن باشد

این روزها می شه سر گذاشت روی شونه های حافظ و گریه کرد.

|+| نوشته شده توسط در 86/10/01  |
 
من هیچ گاه من نبوده ام، همیشه زنجیره ای بوده ام از تو،از هزاران تو

من و تو یعنی ما، ما یعنی نه من و نه تو

پس این سکوت نمایان گر حقیقت همه چیز است میان ما، جز آن چه میان من است و آن چه میان تو ...

|+| نوشته شده توسط در 86/09/25  |
 

دلتنگی های آدمی را باد
                       ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره
                         ندیده می گیرد

وهر دانه برفی
             به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
و در این سکوت
              حقیقت ما نهفته است.
              حقیقت تو و من !!!   

  

|+| نوشته شده توسط در 86/09/23  |
 

و فكر كن چه تنهاست...

 

كنارش كه بوده باشي سال ها،نگاهش هم كرده باشي اگر،نمي توانستي حدس بزني رفتنش چگونه قلبت را به درد خواهد آورد

به روز حادثه!

انگار كه اين همه سال و اين همه نگاه،بغضي شده باشد به يك باره، در گلويت

بغضي كه مي داني اشك نخواهد شد،رسوب خواهد كرد، در چشم هات

مثل هميشه

و مثل هر بار، هر بار كه حادثه اي رد مي شود از تو...

هيچ

سكوت خواهي كرد.

 

"اين نيز بگذرد"

|+| نوشته شده توسط در 86/08/26  |
 
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

|+| نوشته شده توسط در 86/08/13  |
 
 
بالا